تبليغاتX
ღღღبهانه ای برای زندگیღღღ


ღღღبهانه ای برای زندگیღღღ

دیگه توی این وبلاگ نمی نویسم... حوصله ام سر رفت ... خودم مینویسم دیگه ازاین به بعد. توی یه وبلاگ دیگه. هرکردوم از دوستان خواستم واسم توی وبلاگ جدید پیام بذارند.

منتظرتون هستم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

این سوال و جواب زیر جدید نیست....چون خوشم اومد گذاشتمش...به نظر خودم جالب اومد

سوال :
ده تا پرنده نشسته بودند روي سيم برق . يه شکارچي مياد يه
تير ميزنه به يکيشون. چند تا پرنده روي سيم باقي ميمونند ؟
.
.
.
.

جواب :

بستگي به مليت پرنده ها داره :

آمريكايي : پرنده دومي شيش لولش درمياره يه فحش ناموسي ميده و شكارچي رو ميكشه و باقي پرنده ها ليوان مشروبشون رو ميخورند و سري تكون ميدند

چيني : سه تا از پرنده ها فرار ميكنن و در يك گوشه خودشون توليد انبوه پرنده راه ميندازن و شيش تاي باقيمانده در يك چشم بهم زدن توسط هنرهاي رزمي شكارچي رو به شيش قسمت مساوي تقسيم ميكنند.

انگليسي : يكي از پرنده ها خودشو ميزنه به زخمي بودن و ميندازه رو زمين و خودشو خيلي مظلوم نشون ميده و بعد بقيه پرنده ها از فرصت استفاده ميكنن ميرن به زن شكارچي ميگن كه شكارچي مذبور داراي سه همسر و تعداد نامتنابهي بچه است، در نهايت پس از چند روز شكارچي توسط زنش و در خواب به قتل ميرسه

عرب : پرنده دوم تا هفتم از ترس شلوارشون زرد ميشه و پس از چند لحظه سكته ميكنن ميميرن، دو تاي باقيمونده سريع ميرن پولاشونو ورميدارن ميرن خودشون يه تير برق ميخرن و تا آخر عمر بدون ترس بالاش زندگي ميكنن

اسپانيايي : پرنده دوم گيتار دستش ميگيره و حواس شكارچي رو پرت ميكنه ، سومي و چارمي ميرن گاو همسايه رو صدا ميكنن و پنجمي يه پارچه قرمز آويزوون ميكنه روي شلوار شكارچي و گاو ميزنه يارو رو لت وپار ميكنه و در نهايت پنج تاي باقيمانده كلاهاشونو ميندازن هوا و ميگن : هووولي

ايراني : ابتدا نيم ساعت ميگذره و هيچكس نه متوجه افتادن رفيقشون ميشه و نه اصلاً صداي گلوله رو ميشنوه چون همشون داشتن راجع به قسمت اخر جومونگ بحث ميكردند.... بعد دو تاشون ميرن زير جسد پرنده رو ميگيرن سريعاً مراسم سوم و هفتم باشكوهي براش ميگيرن و براش مقبره بزرگي ميسازن و بعد از يكي دو ماه ميگن كه بياييد فكري كنيم كه ديگه شكارچي ما رو نزنه و بعد از دو سال جلسات پياپي به اين نتيجه ميرسن كه اصلاً شكارچي مقصر نبوده و تقصير انگليسيها بوده كه دوستشون تير خورده چون در همون لحظه در يكصد كيلومتري اونجا يك انگليسي داشته دماغشو پاك ميكرده... بنابراين يك شب شكارچي رو دعوت ميكنن خونشون و براش سوپ پرنده درست ميكنن و از اينكه دوستشون در مسير گلوله او بوده ازش معذرت ميخوان و قول ميدن هر هفته يكي از خودشون رو براي شكار شخصاً خدمت شكارچي برسه... حتماً ميپرسيد كه شكارچي تو اون نيم ساعت اوليه داشته چيكار ميكرده... حدستون كاملاً درسته ... چون حادثه مذكور در ايران رخ ميداد تفنگ بعد از اولين شليك منفجر ميشه و طرف در اين مدت داشته تلاش ميكرده با موبايلش كه آنتن نميداد با اورژانس تماس بگيره بيان سراغش كه بعد از نيم ساعت موفق ميشه تماس بگيره ولي آمبولانس دير مياد و شكارچي ما هسته هاشو از دست ميده...!!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

این روزها می گذرد

احساس می کنم کسی در باد فریاد می زند

,احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود

.یک آشنای دور  صدا می زند

,آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور , مثل عبور نوروز

.مثل آمدن روز است

,روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار

.لحظه ای بی بهانه توقف کند

,تا چشم های خسته, خواب آلود از پشت پنجره

.تصویر ابرها را در قاب , و طرح واژگونی جنگل را در آب بنگرد

......آن روز پروازی در دست های سنگین در جستجوی اوست

 

عشق يعني....

عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست وبي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هر چه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:38 بعد از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

تو گفتی گریه کن تا آروم بشی ...

آره... یه وقتهایی با گریه آروم میشدم...

دیگه هر چقدر هم اشک بریزم بازم آروم نمیشم...

دیگه تا کنار پنجره می ایستم بی خودی بغض میکنم ...بی قرار میشم...

تو گفتی بیا با خودم حرف بزن ...به خودم بگو...

نمیتونم...اگه با حرف نزدن بمیرم ...میمیرم و هیچی نمیگم...

تو گفتی دستتو بده به من و از اون گوشه بلند شو...آخه این جا هم جا شد تو میشینی؟؟؟

ولی من دلم میخواد همیشه این گوشه خودمو مخفی کنم...

به زور خندیدم تا غصه نخوری

به زور جلوی اشک هامو گرفتم تا غصه نخوری ...

به زور غذا خوردم تاغصه نخوری ...

گفتی الان حالت خوبه؟...بهت دروغ گفتم که آره

گفتی ناراحت نیستی؟...بهت دروغ گفتم که نه

گفتی حوصله ی منو داری؟...بهت دروغ گفتم که آره

گفتی دلت گرفته؟...بهت دروغ گفتم که نه

من واسه قلب مهربونت بمیرم که منو تحمل میکنه...

دیگه تحمل خودمم واسم سخته...

دیگه به یه جایی رسیدم که آخرشه...

.

از این شبانه خسته ام

از این ترانه خسته ام

از این بهانه خسته ام

مگر گناه من چه بود؟

بهار هستیم فنا

مگر چه کرده ام خدا؟

عذاب بی خطا چرا؟

مگر گناه من چه بود؟

 

خدایـا عاشقــان را با غـــم عشـق آشنـــــــا کن

 ز غـم های دگر غیر از غم عشـــقت رهـا کن

 تو خود گفتی که در قلب شکستـه خانـه داری

 شکســـته قلب من ،جانا به عــهد خود وفا کن 

 

   

در آغاز برایم مانند یک دلشوره بود یک حس غریب یک اتفاق تازه

با یادش اعماق دلم میجوشید و بی قراری عجیبی به بر وجودم سایه

میافکند اما کم کم این دلشوره در اعماق قلبم ریشه افکند و تبدیل

به عشقی گشت که برایم پاک بود حسی خاص که روح خسته ی مرا

جانی دوباره بخشید و به من امید زندگی دوباره ای بخشید

من با این عشق پرواز و اوج گرفتن را آموختم و بدون آن نیستی را

تجربه خواهم کرد

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

 

هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه...

واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه...

براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه...

عاشقه کسي باش که دوستت داره

اه از این فاصله ها که هیچ گاه مرهم زخم بی کسی نمی شوند.

اه از این جاده ها که نقش جدایی می زنند و بوی غربت می دهند.

( اینجا که باشی تنهایی ام را با تو قسمت می کنم و تو هم سهم لبخند هر روزه ات

را به من می بخشی و باز هم بوی صمیمیت به مشام می رسد )

وطن تو قلب من است و من تصویر خود را جز در چشمان تو نخواهم یافت.

پس کاش برگردی...

که عشق اینجا سرخ تر خواهد بود !!!

 

 

سالها بود تو را مي کردم همه شب تا به سحرگاه دعا !

 ياد داري که به من ميدادي؟ درس آزادگي و مهر و وفا؟

همه کردند چرا من نکنم؟ وصف روي گل زيباي تو را !

 تا ته دسته فرو خواهم کرد خنجر خود به گلوگاه نگاه !

 تو اگر خم نشوي تو نرود قد رعناي تو از اين درگاه

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

عشق و شهوت زاده یک مادرند

هردو عصیان پیشه و رسوا گرند

دل سرای عشق و لب جای هوس

بی هوس عشق است در بند قفس

ای بسا شبها که لیلی در خفا

خفته در آغوش مجنون بی صدا

شایدا لبهای شیرین هم دوصد

بر لب فرهاد عاشق بوسه زد

عشق ورزی را هوسبازی مخوان

هرچه میخواهی در آغوشش بمان

عشق و شهوت را جدا کردن چرا؟

عاشقی را بی صفا کردن چرا؟

چون به جمع عاشقان گشتی قرین

تن بده بر بوسه های آتشین

 

 

نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميکنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميکنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته کار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميکنم

گفتي دلم را بعد از اين دست کس ديگر دهم

شايد تو با خودئ گفته اي دارم اطاعت ميکنم

رفتم کنار پنجره ديدم تو را با بگذريم

چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميکنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميکنم

تو التماسيم مي کني جوري فراموشت کنم

با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميکنم

گفتي محبت کن برو باشد خداحافظ ولي

رفتم که تو باور کني دارم محبت ميکنم


نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 5:53 بعد از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

خیلی وقت بود که دیگه نه حوصله وبلاگ نوشتم داشتم نه رسیدن به اوضاع وبلاگ....الان دوباره اینجام...با یه انگیزه جدید....با یه حس جدید..... باز اومدم با شعر حرف بزنم....حرفهایی که گفتنشون سخته 

چشم من میل غریبی واسه گریه داره امشب

                                                      از در و دیوار خونه بی تو غم می باره امشب

 نامه های عاشقونه همدم اشکای سردم

                                                      نیستی اما من هنوزم دنبال چشات می گردم

 غم و غصه یه دنیا توی قلبم پا می ذاره

                                                      وقتی که تو خاطراتت پرسه می زنم دوباره

 با صدای هق هق من می شکنه سکوت

                                                   به جز این اشکای حسرت هیشکی با من نمی مونه

 توی هر قطره ی اشکم می بینم از تو نشونی

                                                  اشکا فریاد می زنن کاش بیای پیشم بمونی

 رفتی اما توی اشکام تو همیشه موندگاری

                                                  همین اشکا مونده از تو واسه من یادگاری

 

 

 

 

 

وقتی که خوابی نیمه شب تو را نگاه می کنم

زیباییت را با بهار، گاه اشتباه می کنم

از شرم سر انگشت من، پیشانیت تر می شود

                             عطر تنت می پیچد ودنیا معطر می شود      

                             گیسوت تابی می خورد، می لغزد از بازوی تو          

                             از شانه جاری می شود، چون آبشاری موی تو   

چون برگ گل در بسترت، می گسترانی بوی خود

من را نوازش می کنی، بر مهربان زانوی خود

آسیمه می خیزم زخواب، تو نیستی اما دگر

                             ای عشق من بی من کجا، تنها نرو من را ببر

                            من بی تو می میرم نرو، من بی تو می میرم بمان     

                           با من بمان زین پس دگر، هر چه تو می گویی همان

در خواب آخر عشق من، در برگ گل پیچیدمت

می خوابم ای زیباترین، در خواب شاید دیدمت

می خوابم ای زیباترین در خواب شاید دیدمت

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

 

 عجب صبری خدا دارد

 اگر من جای او بودم

 همان لحظه ی اول

  که اول ظلم می دیدم ازاین مخلوق بی وجدان 

                           جهان را با همه زشتی و زیــبـــــائی  

                             بروی یکدیگر ویرانه می کردم

                                 عــجب صـبری خدا دارد 

                                   اگر من جای او بودم

                         که در همسایه صدها گرسنه می دیدیم

                       نخستین نعره مستانه را خاموش می کردم.

                                عجب صبری خدا دارد

                                 اگر من جای او بودم

                          که می دیدم یکی عریان و لرزان،

                       دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگی

                    زمین و آسمان را  واژگون مستانه می کرد

                             عجب صبری خدا دارد!!!

 


 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست

 آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست.

 آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست... آن نقره كه بي بهاست

آهن به از اوست

 من میرم واسه همیشه     
                 

خستـــم از روزای ابــری         خیلی سنگینه نـگاهت 
دوست ندارم تو تابستون         بشینــم باز ســر راهت 
نمیـــخوام بـــازم خیـالت         قبـلـه آرزوهــــام شــــه
تـــو بمــون و عاشقـــای         روی پُـــر غـرور و ماهت
 

آره مــن اونم که گفتــم          واسـه چشم تـو دیوونم 
آره مـن قـول داده بــودم          تـا تهش بــاهات بمونـم
ولی پس دادی نگــــامو           زیــر رگبــــــار غـــرورت 
من فقط یکــم شکستم          خوب نگام کنی همونم

 

چـمــدون رویـــاهـــامـو           دیگه برداشتم و بستم 
دیگــه عین اون قدیمــا           چشــــاتو نمیپرستــــم 
رخ تــو عین یه بـــــازی           منــو مـات قصه هـا کرد 
حالا بی اسمـم و تنها            پُــرپــاییز و شکستــــم


اینــی که حــــالا میبـینـی       دیگه مجنون چشات نیست 
دیگه وقتی نیمه شب شه       نگـران لـحظه هــات نیست 
مـــن بــرام فــرقـی نــداره        کـــه تو بــاشی یـا نباشی 
خیلـی وقته دیگه نیستی        تو دلم جـــایی برات نیست
      

از تو هیچ چیزی نـمونــده         نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
مـــن سپردمـت به دریــــا         عـیــن یـــه مـوج زیـــــادی 
تازه فهمیدم با این عشق         زندگیـــم چقـد تلـف شـد
تــو بـــه جــای التماســم         یـــه گُلـــم بهـــم نــدادی 


   
من میرم واسه همیشه

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |

دوستان عزیز با عرض پوزش به خاطر این چند مدت که یه آدم پیدا نشد یه دستی به سرو روی این وبلاگ بکشه!!!!الان اومدیم(منو سمیرا۲)در اوج امتحانات آپ کنیم...دیگه خودتون ببخشید.البته شما هم خیلی بی معرفت شدید.

به تو مدیونم همیشه مگه می شه بی تو باشم؟

از شبی که روبرومه چه جوری بی تو رها شم؟

به تو مدیونم همیشه مث شب به صبح به فردا.

مث موج سرد و تنها به نگاه ناز دریا.

به تو مدیونم همیشه.من خسته من بی روح.

مث خاک سرد و تشنه به نوازشای بارون.

به تو می رسم دوباره زیر رگبار ستاره.

وقتی بارون نگاهت تو حریر شب می باره.

اگه پایانی نباشی واسه بغض و خستگیهام

چه جوری برگردم از این جاده های بی سر انجام.

تو خدای عاشقایی به تو مدیونم همیشه.

وقتی اسمتو میارم لحظه لحظه تازه می شه.


به تو مدیونم ای خـــــــــــــدا...

نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط ღღیه دوست به اسم سمیراღღ| |


Design By : Night Skin