|
ღღღبهانه ای برای زندگیღღღ
|
||
|
|
||
|
درباره وبلاگ
سمیرا هستم اهل اصفهان... متولد 20/1/1370 .هستم یه روزی با هدفهای بزرگ این وبلاگ را ساختم .سعی داریم وبلاگی داشته باشیم که از دیدنش لذت ببیرید.اگه انتقادی دارید کامنت بگذارید ..ممنون
فهرست اصلی نویسندگان دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
|
داني كه چرا زميوه ها سيب نكوست نيمش رخ عاشق است و نيمش رخ دوست آن زردي و سرخي كه درآن مي بيني زردي رخ عاشق است و سرخي رخ دوست. آن دوست كه بي وفاست دشمن به از اوست... آن نقره كه بي بهاست آهن به از اوست من میرم واسه همیشه آره مــن اونم که گفتــم واسـه چشم تـو دیوونم چـمــدون رویـــاهـــامـو دیگه برداشتم و بستم از تو هیچ چیزی نـمونــده نـه نگـــاهی و نـه یــــادی
به قلم : ღღیه دوست به اسم سمیراღღ در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 8:16 بعد از ظهر موضوع: | +
دوستان عزیز با عرض پوزش به خاطر این چند مدت که یه آدم پیدا نشد یه دستی به سرو روی این وبلاگ بکشه!!!!الان اومدیم(منو سمیرا۲)در اوج امتحانات آپ کنیم...دیگه خودتون ببخشید.البته شما هم خیلی بی معرفت شدید. به تو مدیونم همیشه مگه می شه بی تو باشم؟
به قلم : ღღیه دوست به اسم سمیراღღ در دوشنبه دهم دی 1386 ساعت 10:18 قبل از ظهر موضوع: | +
سلام این مطلبو توی وبلاگ یکی از دوستان دیدم خیلی خوشم اومد با اجازه از صاحب وبلاگ اقا امین (www.starme.blogfa.com ) چقدر سخته توی چشمای کسی که تمام عشقت رو ارت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو روی قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یکباره زیر اوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو توی خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگب چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری چقدر سخته گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت اروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک
به قلم : سمیرا2 در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 5:18 قبل از ظهر موضوع: | +
سلام....امروز اومدم یه حرفهایی بزنم و برم. من سرم خیلی شلوغه یعنی سر خودمو با کلاسهای مختلف شلوغ کردم! و زیاد آپ نمیکنم.ولی دوستهای خوبمون سمیرا۲ و حمید عزیز هر دفعه با مطلبهای قشنگ ما رو خوشحال میکنند. چرا حضورتون انقدر کمرنگ شده؟؟؟؟ چرا کامنتهاتون.... بیخیال.
فقط میخواستم بگم واقعا رفیق نیمه راه بودید همتون... تو یعنی گونه های غنچه ای را
به قلم : ღღیه دوست به اسم سمیراღღ در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 4:59 بعد از ظهر موضوع: | + تورو... تورو با خودم غريبه از خودم جدا مي بينم خودمو پر از ترانه تورو بيصدا مي بينم من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم اين برام شکسته اما تو رو عاشق ميدونستم اون هميشه با محبت براي من ديگه نيستي نگو صادقي به عشقت آخه چشمات ميگه نيستي من سرگردون ساده تو رو صادق ميدونستم اين برام شکسته اما و رو عاشق ميدونستم
به قلم : حمید در سه شنبه دهم مهر 1386 ساعت 1:51 بعد از ظهر موضوع: | +
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرارکند وتوازاورسم محبت بیاموزی بلکه گذاشتن سدی دربرابررودی است که ازچشمانت جاری است بلکه پنهان کردن قلبی است که به سخت ترین حالت شکسته است بلکه نداشتن نشانه های محکمی است که بتوان به آنها تکیه کنی وازغم زندگی برایش اشک بریزی بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش روبا جدایی به سرانجام برسونی بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که درسخترین شرایط همدم توباشد بلکه یخ بستن وجود آدمها وبستن چشم آنهاست بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است
ازش پرسیدم چقدر منو دوست داری؟ گفت اندازه ی جوهر خودکارم . گفتم خیلی نامردی چون اون یه روزی تموم میشه. گفت: خودکار من اصلا" جوهر نداره YYYYYYYYYYYY
به قلم : سمیرا2 در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 ساعت 10:11 بعد از ظهر موضوع: | +
خیلی حرفهاست که بگم ولی همزبونی نیست تشنه محبتم دست مهربونی نیست غیر غم توی دلم چیزی پیدا نمیشه بی تو این دنیا برام دیگه دنیا نمیشه بی تو آسمون سیاهه همیشه بی تو چشم من به راهه همیشه چشمای تو خورشید دنیای تاریک منه اگه از درد دلم هر چی بگم بازم کمه کاشکی که میشد از توی سینه دلمو دربیارم جای این دل توی سینه یه سنگ خارا بزارم جنگل سبز چشات همه دنیای منه نمی خوام گریه کنم گر چه وقت رفتنه دستهايم برايت شعر مي نويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد
به قلم : سمیرا2 در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 11:47 قبل از ظهر موضوع: | +
سلام...بچه ها یه کامنت مسخره گذاشند واسمون آخه یکی نیست به این نفهم بگه که من که نمیتونم مطلب خلق کنم که خلاصه اینکه نیاز دارم با نظرهاتون حمایتمون کنید
به قلم : ღღیه دوست به اسم سمیراღღ در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 10:29 بعد از ظهر موضوع: | +
هميشه وقتي گريه مي كني ، اوني كه آرومت مي كنه دوستت داره ، ولي اوني كه باهات گريه مي كنه عاشقته
گفتی عاشقه بارونی ولی وقتی بارون مياد چتر ميگيری بالای سرت، ميگی عاشقه برفی ولی طاقت يه گولّه برفم نداری، ميگی پرندهارو دوست داری ولی ميندازيشون تو قفس، ميگی عاشقه گلهايي ولی خيلی راحت از شاخه جداشون ميکنی، انتظار داری نترسم وقتی ميگی عاشقمی. ولی با هميه اين تفاسير دوست دارم
کاش وقتي تقديم تو شد هستي من مي سپردم که مواظب باش جنس اين جام بلور است ....پر از عشق و غرور است... مبادا که ترک بردارد مي شکند
نام : غم / شهرت : سرگردان / زادگاه : ويرانه / تاريخ تولد : دوران غم / شماره شناسنامه : نامفهوم / مدت محکوميت : حبس ابد / نام پدر : رنج / نام مادر : درد / نام پدربزرگ : درويش تنها / نام مادربزرگ : سلطان غم / چراغم : شمع / سقفم : اسمان / مونسم : شب / کارم : حسرت / يادم : انتظار / دردم : فراغ / فريادم : سکوت / ارزويم : مرگ / زندگيم : فقط تو / اميدم : فقط تو / ادرس : خيابان غمستان – ميدان تنهايي – چهارراه بدبختي – خيابان رنج – کوچه غربت – پلاک : ناباوري
زندگی قشنگه اگه با تو باشه... مرگ قشنگه اگه برای تو باشه... دلتنگی قشنگه اگه به خاطر تو باشه... من قشنگم اگه با تو باشم... روزی بود روزگاری نداشت، جنگلی بود که درخت نداشت، شکارچی بود که تفنگ نداشت، روزی اين شکارچی با تفنگی که فشنگ نداشت آهويی شکار کرد که سر نداشت، انداختش تو کيسه اي که ته نداشت، اين داستان نويسنده اي داشت که اسم نداشت، اگر چه اين داستان سرو ته نداشت امّا ارزش سر کار گزاشتن تورو داشت
به قلم : حمید در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 8:41 بعد از ظهر موضوع: | +
دوست های عزیزم سلام .ممنون از اینکه به دعوت ما پاسخ مثبت دادید و توی پست قبل کولاک کردید...وبهترین تولد را برای ما گرفتید....توی این پست تصمیم دادم یه سری جملات عاشقانه براتون بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد.
به قلم : ღღیه دوست به اسم سمیراღღ در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 11:28 قبل از ظهر موضوع: | + تولد یه سالگی وبلاگ ما
سلام به همگی....میدونید امروز تولد یه سالگی وبلاگ ماست.وبلاگی که یه روزی من میخواستم درد دلهامو توش بنویسم ولی گوش شنوا پیدا نکردم. دوست و یاور همیشگی من سمیرا۲ عزیزم به کمک من اومد و این وبلاگ را به وبلاگی با موضوع عاشقانه تبدیل کردیم.وبلاگی که اول با اسم دنیای من بعد با اسم سرزمین رویایی عشق و حالا هم با اسم بهانه ای برای زندگی میشناسیدش. حالا این وبلاگ ۵ تا صاحب داره. به همشون تبریک میگم و ازشون تشکر میکنم. دوستهای خوبی تا حالا ما رو همراهی کردند:سمیراها-داداش شهریار-امیر-نرگس-آرزو- پل-محمد-امین-حمید-منتظر-عمو علی- یه کنکوری-دانیال-مهدی-سعید تنها-پرستوی عاشق- ملیحه -دنیا و.....(می بخشید اگه اسم کسی را نگفتم. اسم دوستها زیاده) خوب حالا دوست دارم یکی یکی بهم بگید که عملکرد یه ساله وبلاگ چه طور بوده؟؟شما راضی بودید؟؟؟ نمیخوایید بهمون تبریک بگید؟؟ تولد تولد تولدت مبارک.....بیا شمعا رو فوت کن تا صد سال صاحبت زنده باشه!!! و این عکسهای قشنگ هم از طرف دوست عزیز مرتضی(منتظر).خیلی خیلی ممنونم اینم از طرف داداش حسین.ممنوووووووون. از همتون ممنون که اومدید برامون دعا کنید که بتونیم ادامه بدیم.
به قلم : ღღیه دوست به اسم سمیراღღ در سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 12:36 بعد از ظهر موضوع: | + اگه
اگه تورو خواستن اشتباهه اگه باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترين وقشنگترين اشتباه زندگي من هستي
به قلم : حمید در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 7:46 بعد از ظهر موضوع: | + خدا
سلام این داستان را توی وبلاگ www.goOsfan-khoshgel.blogfa.com دیدم و خوشم اومد با اجازه از صاحبان وبلاگ امیدوارم شما هم خوشتون بیاد الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.....
به قلم : سمیرا2 در شنبه بیستم مرداد 1386 ساعت 9:51 بعد از ظهر موضوع: | + اون كه چراغ خونه بود
اون كه چراغ خونه بود رفت وكناره مانموند ستاره هميشگيم رفت ودل ما رو سوزوند اون كه عروس قصه بود كفترعاشقو پروند معجزه كتاب من تا ته قصمون نموند سياه كشيد رنگ روزام اون كه پرازسفيدي بود توسيل اشك آسمون دستش برام سايه نبود چشم وچراغ خونه ام اي آخرين بهونه ام تمام اين ترانه هام براي توسروده ام براي توكه پرزدي ازتوي دستاي كمم تووقت خالي ازتنت اسيره شام آخرم بي وقفه ضجه مي زنم براي تكراره نگات چشم وچراغ خونه ام خيلي دلم تنگه برات پرواز تواز دل من تا مقصدي به ناكجا چشماي خونه روسوزوند تنهايي روسپردبه ما بغض توچشاي خونمون رنگي نداره آسمون وقته قراره ماشده تنها تو متن خوابمون دنيا اين جوريه ديگه: اگه گريه کني ميگن کم آوردي ، اگه بخندي ميگن ديوونست ، اگه دل ببندي تنهات ميزارن ، اگه عاشق بشي دلتو ميشکنن ، با اين حال بايد لحظه اي را گريست ، دمي را خنديد ، ساعتي را دل بست و عمري عاشقانه زيست...!!! روبرويم غم است می خندم | |